نیکان دادرس
مربی روابط | Dating Coach
- 7192 دانشجو
درباره من
من نیکان دادرس هستم؛ مربی روابط (Dating Coach)، متخصص روابط پایدار و زنان ارزش بالا (High-Value). با تحصیلات بینالمللی در اروپا و مدرک مشاوره از موسسه RCI. بیش از ۱۳ سال مطالعه و تجربه در این حوزه به من کمک کرد تا رسالت خودم رو پیدا کنم: کمک به جوون ها برای ارتقای سوادشون از رابطه و رسیدن به یه رابطه ۱۰ از ۱۰.
تماس با من
تلفن : 02191031784
ایمیل: info@nikandadras.org
از نقطه شروع تا پیدا کردن رسالت
مسیر من از یه شکست عاطفی شروع شد؛ با از دست دادن یه رابطه ارزشمند به خاطر ناآگاهی، چیزی که شاید تو هم تجربش کرده باشی. همون اتفاق شد انگیزهای برای یادگیری عمیق و ساختن سیستمی که امروز به زنها کمک میکنه با آگاهی و شناخت، شریک عاطفی مناسبشون رو پیدا کنن و یه رابطه پایدار بسازن. حالا اینجام تا اون تجربه و دانشی که سالها جمع کردم رو با تو به اشتراک بذارم و کنار هم یه تغییر جدی توی زندگی عاطفیت رقم بزنیم.
دوران جوانی و تحصیلات
من یه مرداد ماهی ام، متولد ۱۳۷۰ در تهران. وقتی ۱۱ سالم بود، با خانواده به اروپا مهاجرت کردم و توی شهر قشنگ براتیسلاوا در کشور اسلواکی دوران نوجوانیم رو شروع کردم. وقتی ۱۴ سالم بود، توی یه مهمونی زنانه با مادرم بودم و چون کسی هم سن خودم نبود، کتابی که افتاده بود لای مبل رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. کتاب معروف Men Are from Mars, Women Are from Venus، با زبون ساده و گیرایی که آقای جان گری درباره روابط عاطفی حرف میزد منو عاشق این کرد که بفهمم چرا روابط بین زن و مرد اینقدر پیچیدهان.
وقتی موقع انتخاب رشته رسید، بدون شک روانشناسی رو انتخاب کردم و در دانشگاه کومنیوس براتیسلاوا، که یکی از بهترین دانشگاههای اسلواکیه، درس خوندن رو شروع کردم. اما خب، زندگی همیشه طبق برنامه هامون پیش نمیره. ۱۹ سالم که بود، مجبور شدم برگردم ایران و درس رو نیمهکاره گذاشتم.
برگشتن به تهران یه شوک غافلگیرکننده بود، انگار یهدفعه از دنیای درس و دانشگاه پرت شدم وسط زندگی واقعی. چند سالی کتاب و درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار و افتادم وسط بازار پرهیاهوی تهران. کنار پدرم کار کردم و ازش همه چیز درباره بیزنس و دنیای بازار کار رو یاد گرفتم اما ته دلم، اون جرقهای که تو ۱۴ سالگی روشن شده بود، هنوز خاموش نشده بود ولی سالها طول کشید تا دوباره راهمو به سمتش پیدا کنم.
روابط عاطفی
توی 16 سالگی اولین رابطه عاطفی خودم رو تجربه کردم. توی دبیرستان با یک دختر خانم دو رگه آسیایی وارد رابطه شدم و مثل اکثر آقایون به خاطر نداشتن سواد عاطفی و مسلط نبودن به پیچیدگی روابط خیلی سریع رابطمون تموم شد. همون موقع بود که فهمیدم رابطه پیچیده تر از این حرفاست که با خوندن دو سه تا کتاب بتونی یه رابطه عاشقانه بسازی.
مشکل اصلی من مدیریت رابطه نبود، بلکه دستوپنجه نرم کردن با ضعف های درونی خودم بود و تا اون زمان اصلا به حل این مشکلات درونی حتی فکرم نکرده بودم. یکی از بزرگترین چالش های من توی رابطه مرز زبانی بود که بین من ایرانی و خانم ها در اروپا وجود داشت برای همین هیچوقت نتونستم یک رابطه بلند مدت خوب بسازم. اما وقتی برگشتم ایران همه چیز تغییر کرد.
اولین شکست عشقی
توی سن 22 سالگی اولین تجربه جدی عاطفی خودم رو داشتم و برای اولین بار با یک خانم ایرانی وارد رابطه شدم. اما فقط یک مشکل وجود داشت، اون مشهد زندگی میکرد. تقریبا یک سال رابطه لانگ دیستنس داشتیم و تقریبا هر ماه یکبار میرفتم مشهد تا همدیگه رو ببینیم. ولی بعد از یک سال دیگه از این روند خسته شدم و تصمیم گرفتم برم مشهد و یه خونه بگیرم تا بتونیم باهم زندگی کنیم. بدون اینکه ازدواج کنیم، درست مثل چیزی که تو اروپا دیده بودم. از اونجایی که اون برای تحصیل مشهد بود و خانوادش اونجا نبودن، راحت قبول کرد که باهم بریم زیر یک سقف و اینجوری بود که یه زندگی عاشقانه مدرن رو کنار هم شروع کردیم. اما این زندگی مدرن عاشقانه خیلی زودتر از چیزی که جفتمون فکرش رو میکردیم از هم پاشید.
فکر کنم سه ماه تا سالگرد دو سالگیمون مونده بود که تفاوتهایی بینمون کمکم خودشونو نشون دادن. اون دیدگاههای سنتی داشت که خیلی هاشون با دیدگاه های من در تضاد بود. بزرگترین مشکلمون این بود که اون دنبال ازدواج بود ولی من نه! من مخالف ازدواج بودم و نمیفهمیدم چرا باید خودمو درگیر ازدواج کنم وقتی از نظرم همهچیز خوب و روبهراه بود.
حالا که سالها از اون ماجرا گذشته، کاملا درکش میکنم و میفهمم چرا ازم جدا شد. اون موقع نهتنها حاضر نبودم رابطمون رو رسمی کنم، بلکه واقعا شریک عاطفی خوبی نبودم. اولویت زندگیم مثل اکثر آقایون شغل و درآمدم بود. با خودم فکر میکردم یه مرد باید صددرصد تمرکزش رو بذاره روی کارش. برای همین، همه انرژیمو سر کار خرج میکردم و وقتی میرسیدم خونه، دیگه چیزی ته وجودم نمونده بود که بخوام برای اون بذارم.
وقتی ازم گله میکرد که چرا براش وقت نمیذارم، چرا دیگه بیرون نمیبرمش و چرا حتی وقتی میام خونه باهاش زیاد حرف نمیزنم، بجای اینکه بفهمم داره چی میگه، فکر میکردم اون منو درک نمیکنه. حس میکردم بجای آرامش دادن، داره با ایراد های الکی فقط آرامشم رو از بین میبره.
چون هنوز تفاوتهای عمیق بین طرز فکر زن و مرد رو یاد نگرفته بودم، اصلا نمیدیدم که مشکل از رفتار خودمه. بجای اینکه تلاش کنم چیزی رو درست کنم، فکر میکردم همهچیز تقصیر اونه و زمانی فهمیدم که باید رفتارم رو اصلاح کنم که دیگه دیر شده بود. اون جدایی یه تلنگر حسابی بود، انگار یکی محکم تکونم داد و گفت:
وقتشه خودتو جمع کنی! اگه مطالعاتت رو ادامه داده بودی الان وضعت این نبود.
بعد از اون ماجرا، ترکیبی از افسردگی و پشیمونی منو کشوند سمت کتابها. خودمو غرق مطالعه کردم؛ از روانشناسی روابط بگیر تا خودشناسی و هر چیزی که میتونست بهم کمک کنه بفهمم کجا اشتباه کردم و چطور میتونم در آینده شریک عاطفی بهتری برای پارتنرم باشم. به قول دکتر جوردن پیترسون چالشای بزرگ توی زندگی مثل یه اژدهای ترسناک میمونن که میخوان نابودت کنن! ولی طبق افسانه ها یک اژدها هیچوقت بیخودی جایی حضور نداره؛ همیشه داره از یه گنج مهم محافظت میکنه و تا وقتی که اونو شکست ندی، نمیتونی بفهمی اون گنج چیه.
شکستی که من توی رابطم خوردم همون اژدهایی بود که سعی کرد منو زمین بزنه ولی من با مطالعه و بالا بردن سوادم تونستم شکستش بدم و در نتیجه به یه گنج واقعی رسیدم: شخصیتی پخته تر و دانشی که باهاش تونستم یه رابطه عمیق و موفق با زنی که الان همسرمه بسازم.
ازدواج آگاهانه
در سن 28 سالگی با همسرم آشنا شدم و بعد از فقط 6 ماه رابطه تصمیم گرفتم که ازش خواستگاری کنم. تصمیمی که وقتی 22 سالم بود هیچوت فکر نمیکردم بالاخره یک روز بگیرم. تصمیم من برای ازدواج و معیار هام توی انتخاب همسرم، نه برپایه اعتقادات سنتی بود نه بر پایه باور های مدرن؛ بلکه یه انتخاب کاملا آگاهانه بعد از سال های مطالعه و خودشناسی بود.
من با کمک مطالعاتی که داشتم دقیقا میدونستم چه فردی مناسب زندگیمه، میدونستم زنی که انتخاب میکنم توی ۵ محور اصلی شخصیت باید چه ویژگیهایی داشته باشه تا مکمل شخصیت خودم باشه، میدونستم سیم کشی مغز زنانه چطور کار میکنه و چطور میتونم یه رابطه سالم با زنی که مناسبمه بسازم. میدونستم چی میخوام، چی نمیخوام، و چرا این آدم دقیقا همونه که میتونیم کنار هم رشد کنیم. این ازدواج، نه یه قمار بود نه یه اجبار؛ بلکه یه قدم حسابشده برای ساخت زندگی که برنامش رو داشتم.
الان که دارم این متن رو برای تو مینویسم 6 سال از ازدواجمون میگذره و هر روز بهم ثابت میشه که مطالعات قبل ازدواج من جواب داد، فرمولی که بهش برای انتخاب همسر رسیدم واقعیه و تاثیرش رو هر روز دارم توی زندگیم میبینم. با کمک فرمولی که الان توی آموزش هام دارم به بقیه یاد میدم خودمم تونستم همسر درست رو برای زندگیم انتخاب کنم و اهمیت این انتخابم توی سختی ها و چالش ها بیشتر بهم ثابت میشد که اگه اشتباه انتخاب میکردم و این سواد رو نداشتم چقدر الان از رابطه ایده الی که دارم دور بودم.

شروع فعالیت تخصصی
من فعالیت تخصصیم رو به عنوان مربی روابط (Dating Coach) فروردین سال 1398در پلتفورم اینستاگرام شروع کردم. و در سال 1399 مدرک بین اللملی کوچینگ خودم از موسسه RCI دریافت کردم.
اما چی شد که تصمیم گرفتم این مسیر رو شروع کنم؟ زمانی که ازدواج کردیم همسرم دانشجوی روانشناسی بود و همین علاقه مشترک جرقه شروع رابطه ما بود. من راجع به تمام چیزایی که میدونستم و فرمول هایی که داشتم باهاش صحبت میکردم و بهش توضیح میدادم که بعد از هر تستی که باهم میدادم براش تحلیل میکردم که چرا نتیجه هامون نشون دهنده اینه که ما از نظر شخصیتی واقعا مکمل هم هستیم و هربار با تعجب بهم نگاه میکرد و میگفت:
ولی این چیزا رو توی دانشگاه به ما یاد ندادن!
تفاوت ما این بود که صحبت های من برپایه جدیدترین کتاب های انگلیسی و پژوهش ها بود اما سواد اون محدود بود به مطالبی که در دانشگاه یاد گرفته بود. انقدر به زبون ساده مطالب پیچیده رو براش تعریف میکردم و راهکار های منطقی به مشکلات سخت که توی رابطه خودمون هم بود میدادم که یک روز بهم گفت:
چرا یه پیج نمیزنی و همین ها رو آموزش بدی تا بقیه هم استفاده کنن؟
همین پیشنهاد باعث شد که در سال 1398 اولین پیج خودم رو بزنم و فعالیت دیجیتالم رو شروع کنم. هیچوقت فکرش رو نمیکردم که به یکی از تأثیرگذارترین مربی های روابط در فضای فارسی تبدیل بشم؛ پیجی که از یه گفتوگوی ساده توی خونه شروع شد، الان بیشتر از 200 هزار مخاطب داره و سوادی که هرکسی برای رسیدن به روابط موفق نیاز داره رو آموزش میده. شاید این گنج بعدی بود که زندگی برام آماده کرده بود: نه فقط یه ازدواج ایدهآل، بلکه یه رسالت که هر روز بهم یادآوری میکنه «سختیهای دیروز، ابزار موفقیت امروزته».
دقیقا چی رو آموزش میدم؟
من مربی/کوچ رابطه هستم، یعنی به آدما یاد میدم چطور یه رابطه 10 از 10 رو بسازن و نگه دارن. اکثر آدما تخصص من رو با روانشناسی اشتباه میگیرن. ولی من درمانگر نیستم؛ من مربیام. روانشناس زخمهای عمیق روانی، تروما، افسردگی یا الگوهای مخرب کودکی رو درمان میکنه. اما من به آدمای سالم (یا نسبتا سالم) مهارتهای عملی رو یاد میدم:
- چطور پارتنر مناسب پیدا کنی
- چطور دوست پسر رو به همسر تبدیل کنی
- چطور رابطت رو سالم نگهداری
- چطور سیم کشی مغز جنس مکملت رو درک کنی
- چطور حرف بزنی که شنیده شی
- چطور تعارض ها رو حل کنی
- چطور رابطت رو هر روز بهتر کنی
- چطور آدم های سمی و خیانتکار رو تشخیص بدی
مثل تفاوت مربی بدنسازی با پزشک ارتوپد. پزشک میگه «استخون پات شکسته، اول خوبش کن». مربی میگه «حالا که سالمی، اینجوری عضله بساز تا قوی شی». من همون مربیام. اگه کسی زخم عمیق داره، میفرستمش پیش روانشناس. اما اکثر آدما توی بحث روابط مشکلشون تروما های کودکی و اختلال های روانی نیست. مشکلشون نداشتن سواد رابطست، چیزی که من میتونم بهشون آموزش بدم.
تمام آموزشهام، از آشنایی تا فرمولهای دقیق انتخاب همسر و مدیریت رابطه، رو توی دوره زن ارزش بالا جایی که الفبای رابطه رو آموزش میدم، انتقال دادم. این دوره یه نقشه کامل برای ساختن زندگی عاطفی که هر انسانی لیاقتش رو داره؛ از تشخیص شریک مناسب تا تبدیل رابطه به یه پیوند عمیق و پایدار. تا الان بیش از ۷ هزار دانشجو توی این دوره ثبتنام کردن و هر کدومشون دارن با همین ابزارها، روابطی میسازن که نه تنها دوام داره، بلکه هر روز قشنگتر هم میشه و آرزو دارم روزی تمام جوون های سرزمین چه از طریق آموزش های من چه هر منبع دیگه ای، سوادی که برای رسیدن به خوشبختی نیاز دارن رو بدست بیارن.







